![]() |
![]() |
|
|
این منم تنها منم عرق سرد سکوت روی تنم چنگک تفتیش فکرم میمونه توی سرم گل فرداهام رو پر پر میبینم پشت نگاه مادرم دل ساده.پای خسته.ذهن سوخته. این منم فقط منم غرق خون غرق سیاهی و دروغ شد وطنم. لشکری پر از خلا پشت سرم داغ سرخ بردگی رو صورتم این منه بی وطنم . این منه پاره تنم. من عروس هجله تعصب و درد و غمم این منم . من آخرین حرف نگفته رو لبم....... . . . ثانبه های بی نفس عاقبت از راه میرسن تو نبض یک ساعت ناب صورت مرگ رو می بوسن. مردمک چشم کلاغ پر میشه از مترسکها یه روزی این مردم پست می رن به جنگ سایه ها. روزی که عشق معجزه ای تو دل آدمها میشه روزی که لذت از گناه آسونترین دعا میشه. . ..............بدرود........ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 2 توسط امید |
|
|
ساعت هفت غروب. رقص پائیز تو بهار زردی برگ چنار آدمهای خط خطی صورتها خاکستری.
زین اسب کدخدا پشت مردم گدا رگ چشم پاسبون رنگ سرخ آسمون.
تیک تاک ساعت مچی تو گوشم با پچ پچی میگه جشن سایه هاست عروسیه پتک سیاست.
صورتک به من نخند به سیاهی دل نبند آدمها سایه شدن تو سیاهی گم شدن.
ساز بادی بی نفس مرگ ققنوس تو قفس صورتک خسته شدم تو زمان بسته شدم.
تو هجوم سایه ها دل سرد آدمها لب خیس سگ هار گفت امید دوام بیار.
قصه مادربزرگ شنگول و منگول و گرگ زندگی یه قصه بود ته گنبد کبود. جز سیاهی جز دروغ. به خدا هیچی نبود به خدا هیچکس نبود.! ساعت هفت غروب........ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 تیر1386ساعت 1 توسط امید |
|
|
زمان جلوتر از من میدود میبیند مرا هر بار که بر میگردد؟؟ و اینک در قحطی سایه به نور کنایه می زنم در حسرت قامتی بلند. جسمم را به کافور هدیه می کنم در تبسمی زیبا از مرگ. وجودم در آینه انعکاس درون من است در تصویری از خودم. زندانی کینه اعرابم.تنهائی خاک نجیبم گواه من.
باز هم خدا کابوس شیطان میبیند!! شیطان! ! چرا سجده نکردی؟؟ چرا سجده نمی کنی؟؟ دوزخ به وسعت خلاء.بهشت به طول یک وجب. انسان محکوم به کدام گناه است؟؟
سگ نه طوله دارد و هشت پستان. سگ گرسنه . سگ لاغر . سگ مادر.!! سگ به مفهوم اشک خندید. سگ به بعد از سوال پرواز کرد. سگ مرد!!
از سکوت ترانه ای میسازم.میخوانم در باور تنهائیم. از نا امیدی شعری می سرایم.منویسم بر در باغ امید. از مرگ ناله ای میسازم.میسپارم به نسیم. و عقل را به عشق می فروشم . پس اشک میخرم از چشم دختر همسایه. ............بدرود............ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 تیر1386ساعت 2 توسط امید |
|
|
درود.این مطالب شعر نیست.به واقع من شاعر نیستم.اینا بازی من با کلمات محسوب میشن. من از این بازی لذت می برم.دستور ادبی ندارن چون تحصیلات من در یه رشته فنی مهندسی بوده.و تخصصی در مورد شعر ندارم. شما هم به عنوان شعر نخونین.این بازی با کلمات در محدوده تشبیه. دوباره دل شکستن دوباره گریه کردن دوباره یک خاطره دوباره رگ دریدن یه عشق یه عمر یه عکس دوباره درد دوری دوباره چشم و کوری دوباره آه و حسرت دوباره عشق و سردی یه درد یه دوست یه دشنه دوباره عقرب مست دوباره مردم پست دو باره شاه و گدا دوباره قطع یک دست یه سرباز یه سر نیزه یه سینه دوباره سایه مرگ دوباره گریه سگ دوباره ناله باد دوباره خنده سنگ یه قاضی یه قناری یه قفس دوباره شیون درد دوباره آه یک مرد دوباره سیلی از آب دوباره عقل در بند یه مرد یه مذهب یه مرگ دوباره یک جغد شوم دوباره رنگ بی بوم دوباره قحطی فکر دوباره تیغ در موم یه زندان یه زنجیر یه زن دوباره سینه ای پاک دوباره بوسه بر خاک دوباره حوا و سیب دوباره یک زخم چاک یه شهر یه شمع یه شهید دوباره حکم جهاد دوباره شک در معاد دوباره زوزه گرگ دوباره نسلی به باد یه خلوت یه خدا یه خونبس دوباره آبی و خون دوباره عشق تا جنون دوباره شرم زمان دوباره فقر قارون یه سرخ یه سفید یه سبز ...............بدرود......................
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 3 توسط امید |
|
|
درود. تق تق تق!!!!!!!! بازم تو سرم یکی در می زنه,کیه؟؟ منم خدا. خدا!! چیکارم داری؟؟ اومدم ببرمت. کجا؟ به پشت سوال.. کی برم میگردونی؟ روزی که دوباره سیب بخوری. اونجا خوشبختم؟ آره.اونجا همه چیز داری جز خاطرات. ولی بدون خاطرات زندگی معنی نداره. اونجا مفهوم زندگی فرق می کنه. تو کجائی؟ اونطرف خوبی و بدی.بالاتر از درد.تو فشردگی ابر.تو آواز کلاغ .زیر درخت سیب. چرا همه میمیرن؟ چون متولد میشن.همه قصه ها پایان دارن. اونا کجان؟ خارج از زمان.تو فاصله دو چشم منتظرن. حسین پناهی می گه بام ذهن آدمی حیاط خانه خداست.!! یعنی چی؟ درست میگه ولی نه همه آدمها.همه جز اونایی که خداشون سیاه و سفیده. من خدای رنگهام من خدای اوناییم که عاشق رنگهان. همه تعاریف زندگی از رنگه. تابحال به زردی آفتابگردون.به آبی دریا.به سبزی علفزار.به سرخی لب خیره شدی من خدای اینام. نه خدای فقط سفیدی و سیاهی. من خدای باغچه کوچولوی ذهن آدمهام با کلی گلهای رنگارنگ. من خدای لذت خوردن آبم در اوج تشنگی. من خدای پاهای خسته پدر و چشم خیس مادرم. خدای خوبم منو ببر.هر چه زودتر.خیلی خستم خداجون خیلی....! بدرود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 3 توسط امید |
|
|
درود باز در وحشت مرگ یکنفر می خندد. باز در شیون درد یکنفر می رقصد. باز در سرخی خون یکنفر می غلطد. باز در سبزی برگ یکنفر پائیز است. قامت سرو بلند به طبر بوسه بزن. باز در سختی سنگ یکنفر نقش رهائی انداخت. باز در زردی چشم مادر پسری پرپر شد. باز از پیشانی پر چین پدر دختری پرواز کرد. بازدست باغبان گل یخ در سینیه قبرستان کاشت. باز قابیل زمان به خدا طعنه بزن.
(تقدیم به زندانیان سیاسی) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 3 توسط امید |
|
|
درود. برای زنده موندن باید از خوکهای جامعه اطاعت کنی. برای زنده موندن از سگهای جامعه بترس. برای زنده موندن با گوسفندهای جامعه به نحوه راه رفتن اردکها بخند. برای زنده موندن موری که دانه کش است رو آزار نده. برای زنده موندن در هفت سالگی بالغ شو. برای زنده موندن گاوهای جامعه رو رم نده. برای زنده موندن وانمود کن مردی. برای زنده موندن یه عینک خاکستری بزن به چشمات.هیچوقتم چشمات رو نشور. برای زنده موندن سعی کن نمیری. برای زنده موندن فریاد بزن تا می تونی فریاد بزن شاید خدا از خواب بیدار بشه و کمکت کنه. بدرود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 3 توسط امید |
|
|
درود. بعد ۲ سال جایی بهتر از اینجا پیدا نکردم. روزگاره غریبیست نازنین و عشق و عقل و اندیشه و وجدان را
در پستوی کدام خانه نهان باید کرد؟؟؟
زمانی کشتند پیغمران را که دیوانه اند و کافرند.
اکنون می کشند مردمی را که به آن پیامبران ایمان نمی آورند.
روزگاره غریبیست نازنین.
چشممان پر ازنور.دستشان پر از سیاهی.
قلبمان پر از عشق.دستشان پر از نفرت.
وجودمان پر از سینه.دستشان پر از نیزه.
خود را در پستوی کدام خانه نهان باید کرد؟؟؟
آرام آرام به پایان شب سیاه نزدیک میشویم ولی پایان شب سیاه سیاهتر است.
زمان را در پستوی کدام خانه نهان باید کرد؟؟؟
خوشا به حال کرم که رقص مرگ میکند روی قلاب ماهیگیر.
خوشا به حال مردگان.که آرامند و آزاد.
زندگی را در پستوی کدام خانه نهان باید کرد؟؟؟
در پستوی خانه ما جز هیچ بزرگ هیچی نیست..... بدرود.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 5 توسط امید |
|
|
سفید : لرزیدن و سرما.برفی نرم مخملی.و زخم ردپا بر پیکر غریب برف در بینهایت سفیدی گم میشود. بی صاحب بدون پا. آبی : دانه های ماسه لای انگشتان پا. پا برهنه بروی ماسه های ساحل دویدن صدای خنده آب در انتهای افق و در بیکران رنگ آبی دریا. سبز: خیره شدن به رقص چمنزار در نوازشی سرد و خشک از باد. رنگ کمربند ضحاکان... قرمز: رنگ خون.رنگ لاله و حماسه. رنگ دل مادر و دست پدر و جهاز خواهره بی شوهر. رنگ کرم بیقراره قلاب ماهیگیر. سیاه: زندگی من و تو.رنگ عروسی مرگ.رنگ تعصب و ترس. رنگ دل آدمهایی با چشمانی آغشته از آتش و خون. رنگ پایان در پشت سر کلاغ سیاه و تنها.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 12 توسط امید |
|
|
زندگی در تکرار لبخند مواج دریاست. زندگی در تکرار پرواز کلاغ است در هر بار پر گشودن. زندگی در تکرار ثانیه های ساعت شماته دار است در قلب دیوار. زندگی تکرار مشق شب در هفت سالگیست. زندگی تکرار پوچیست در خلاء وهم و خیال. زندگی چیزی نیست جز تکرار مرگ برای ققنوس. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 1 توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
درود.
در باره وبلاگ اینو می تونم بگم که نویسندش (خودم) هیچ گونه افسردگی ندارم . و نا امید هم نیستم.ولی ترجیح میدم جزئیات اطرافم رو به این صورت بیان کنم. امیدوارم بعد از خوندن کمی بهش فکر کنین. بدرود. |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 مرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 |
| پیوندها |
|
به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم هومن روجا هابیل بزرگان موسیقی سنتی ایران اتوسا گفتگو با خدا ماهی لب تشنه شاملو صدای باران زشتو رعنا صادق خدامرادی غم غریبی(امید) |
|
RSS
|